تبليغاتX
عرشیان فرش نشین

عرشیان فرش نشین

الرحمن علی العرش استوی

.....

... امان ز لحظه غفلت که ناظرم هستی

 

 

با هزاران هزار سپاس از کسانی که در این مدت کوتاه با ما همراه بودند

در سایه سار حق-بدرود

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

بهار

امسال نیز یک‌سره سهم شما بهار 

ما را در این زمانه چه کاری‌ست با بهار


از پشت شیشه‌های کدر، مات مانده‌ام

کاین باغ رنگ، خواب خزان است یا بهار

حتی تو را ز حافظه گل‌ها گرفته‌اند

ای مثل من غریب در این روزها بهار


دیشب هوایی تو شدم باز، این‌غزل

صادق ‌ترین گواه دل‌تنگ ما بهار

گل‌های بی‌شمیم به وجدم نمی‌کشند

رقصی در این میانه، بماناد تا بهار

 

حضرت امیر مومنین علی (ع) :روزی که نافرمانی خدا را نکنی آن روز عید است

مصدر عید=عود   عود یعنی بازگشتن - بازگشتن به خدا

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

اختر

اختر چرخ ادب پروین است

در این روزها یکی از دوستان،گلدسته ای از ازهار نوشکفته به دستم داد و منتی بر گردنم نهاد.دستم از آن رنگین گشت و دامنم مشک آگین.بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت.این گلدسته ی روح نواز عبارت بود از قصاید و قطعات شاعره ی شیرین زبان معاصر خانم پروین اعتصامی،که به تازگی از طبع برآمده و نخستین بار مباشر طبع آن دیوان،حقیر را به مطالعه آن آشنا ساخت...(قسمتی از مقدمه ملک الشعرای بهار بر دیوان پروین اعتصامی)

گفت با زنجیر، در زندان شبی دیوانه‌ای   عاقلان پیداست، کز دیوانگان ترسیده‌اند
من بدین زنجیر ارزیدم که بستندم بپای   کاش میپرسید کس، کایشان بچند ارزیده‌اند
دوش سنگی چند پنهان کردم اندر آستین   ای عجب! آن سنگها را هم ز من دزدیده‌اند
سنگ میدزدند از دیوانه با این عقل و رای   مبحث فهمیدنیها را چنین فهمیده‌اند
عاقلان با این کیاست، عقل دوراندیش را   در ترازوی چو من دیوانه‌ای سنجیده‌اند
از برای دیدن من، بارها گشتند جمع   عاقلند آری، چو من دیوانه کمتر دیده‌اند
جمله را دیوانه نامیدم، چو بگشودند در   گر بدست، ایشان بدین نامم چرا نامیده‌اند
کرده‌اند از بیهشی بر خواندن من خنده‌ها   خویشتن در هر مکان و هر گذر رقصیده‌اند
من یکی آئینه‌ام کاندر من این دیوانگان   خویشتن را دیده و بر خویشتن خندیده‌اند
آب صاف از جوی نوشیدم، مرا خواندند پست   گر چه خود، خون یتیم و پیرزن نوشیده‌اند
خالی از عقلند، سرهائی که سنگ ما شکست   این گناه از سنگ بود، از من چرا رنجیده‌اند
به که از من باز بستانند و زحمت کم کنند   غیر ازین زنجیر، گر چیزی بمن بخشیده‌اند
سنگ در دامن نهندم تا در اندازم بخلق   ریسمان خویش را با دست من تابیده‌اند
هیچ پرسش را نخواهم گفت زینساعت جواب   زانکه از من خیره و بیهوده، بس پرسیده‌اند
چوب دستی را نهفتم دوش زیر بوریا   از سحر تا شامگاهان، از پیش گردیده‌اند

بیست و پنجم اسفند سالروز تولد شاعره برجسته آذری پروین اعتصامی گرامیباد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

... خدا

نیم ساعت پیش

خدا را دیدم

که قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش 

سرفه کنان

در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت

و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد

آواز که خواند تازه فهمیدم

پدرم را با او اشتباهی گرفته ام

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   | 

عارف

پسرك‌ بي‌آن‌ كه‌ بداند چرا، سنگ‌ در تيركمان‌ كوچكش‌ گذاشت‌ و بي‌آن‌ كه‌ بداند چرا، گنجشك‌ كوچكي‌ را نشانه‌ رفت. پرنده‌ افتاد، بال‌هايش‌ شكست‌ و تنش‌ خوني‌ شد. پرنده‌ مي‌دانست‌ كه‌ خواهد مرد اما پيش‌ از مردنش‌ مروت‌ كرد و رازي‌ را به‌ پسرك‌ گفت تا ديگر هرگز هيچ‌ چيزي‌ را نيازارد.

پسرك‌ پرنده‌ را در دست‌هايش‌ گرفته‌ بود تا شكار تازه‌ خود را تماشا كند. اما پرنده‌ شكار نبود. پرنده‌ پيام‌ بود. پس‌ چشم‌ در چشم‌ پسرك‌ دوخت‌ و گفت: كاش‌ مي‌دانستي‌ كه‌ زنجير بلندي‌ است‌ زندگي، كه‌ يك‌ حلقه‌اش‌ درخت‌ است‌ و يك‌ حلقه‌اش‌ پرنده. يك‌ حلقه‌اش‌ انسان‌ و يك‌ حلقه‌ سنگ‌ريزه. حلقه‌اي‌ ماه‌ و حلقه‌اي‌ خورشيدو هر حلقه‌ در دل‌ حلقه‌اي‌ ديگر است. و هر حلقه‌ پاره‌اي‌ از زنجير؛ و كيست‌ كه‌ در اين‌ حلقه‌ نباشد و چيست‌ كه‌ در اين‌ زنجير نگنجد؟!

و واي‌ اگر شاخه‌اي‌ را بشكني، خورشيد خواهد گريست. واي‌ اگر سنگ‌ريزه‌اي‌ را نديده‌ بگيري، ماه‌ تب‌ خواهد كرد. واي‌ اگر پرنده‌اي‌ را بيازاري، انساني‌ خواهد مرد.زيرا هر حلقه‌ را كه‌ بشكني، زنجير را گسسته‌اي. و تو امروز زنجير خداوند را پاره‌ كردي.
پرنده‌ اين‌ را گفت‌ و جان‌ داد.

!!!و پسرك‌ آن‌قدر گريست‌ تا عارف‌ شد

 


خلق را پنجاه سال به او دعوت کردم...اجابت نکردند

!!...ایشان را رها کردم و تنها به سوی او رفتم،دیدم آنان پیش از من بدان جا رسیده بودند  

"بایزید بسطامی "

+ نوشته شده در  ساعت   توسط   |